تبليغاتX
DaisypathNext Anniversary Ticker زندگی ، عشق ، من و تو

زندگی ، عشق ، من و تو

عشق را فقط در نگاه تو می جویم

سلام.........

ماه رمضانتون مبارک باشه........

یه چند وقتی میخوام از این دنیای مجازی به دور باشم.........هر وقت اومدم خبرتون میکنم

شیلای گلم ..امدن رومینای قشنگ رو به خونه عشقتون تبریک میگم.........شاد باشی

نمیگم خداحافظ چون میدونم که میام............فقط یه چند وقت نمیخوام بنویسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:39  توسط طنین  | 

یک روز قبل از اینکه مامانت اینا بیان خونه رو مرتب میکنی و هر چند خیلی کم اما بازم مرتب میشه بعد میفهمی اصلا جون و نا و حس نداری و میری سراغ قرصهای سنچری ۲۱ و یه قرص اهن میندازی بالا تا بلکه فرداش یه لبخند رو لبت نمایون باشه..........فرداش ساعت ۷ بلند میشی و تن تن اسفند دود میکنی . روی تخت رو مرتب میکنیو منتظر میشی تا بیان....ساعت ۷ مامان اینا میان و طبق خواهش بابا که گفته بود نیاین فرودگاه ماهم نرفتیم.......سوغاتیها با کمال شور و اشتیاق باز میشه و منم کلی شنگول میشم و چشام هی برق شادی بیشتری از خود نشون میدن و داداش کوچیکه هی لب و لوشه اش جمع و جور تر میشه و یهو پا میشه و میگه اه..کی این شرش از سر ما کم میشه خدا داند....

سوغاتیا بازم دوباره اکثرش مال تو میشه حالا هم واسه خودت هم واسه شوهرت هم واسه اون نی نی که قراره اینده بیاد و البته به نفعشه که دختر باشه چون همه لباسا دخترونس.......داداش یه غر و لند کنان میگه پارسال همش مال اون بودد امسال مال ادمی که قراره اوههههههههه کی بیارههمه ذوقی که از دیدن سوغاتیها بهت دست داده بود یه دفه کور شد بماند دلت هم میخواس همش رو تقدیم میکردی به داداش.........

بعد از دو ساعت تقریبا شاد بودن شروع میکنی به جمع اوری و بالا و پایین رفتن از طبقه ها و همه اثاثها رو جمع میکنی و یکه و تنها میبری طبقه دوم بعد دوباره اون چمدونی که مال نی نی بود و تقریبا مساوی بود با بقیه سوغاتیه(منظورم حجمشه) رو دوباره به کول میگیری و میبری تو سرویس پله بالا اونوخ اگه این چرخ چمدونه یهو بره زیر پات سعی میکنی لبخند بزنی یا دل بسوزونی که کسی نیست دلش به حالت بسوزه پس مجبوری به راهت ادامه بدی

بعد بیایی و سالاد برا ناهار درست کنی و اینقدر خسته و خواب الو باشی که نفهمی چطور وصط تاجر پوسان خوابت میبره و یه ربع دیگه مامان بیدارت میکنه و میگه این چه و ضعشه.....انچنان این خواب روت اثر مثبت داره که یادت مره مامان چی بهت میگه.........

قبل از ناهار به مهربون زنگ میزنی و یاد اور میشی که قراره واسه نیمه شعبان یه خونی بریزی و یه مرغ بکشی و دیر هم شده و یه مرغ باید بخره..........وسطای ناهار مهربون میاد و میینم یه مرغ خوشگل برام اورده زنده.......فک کنم اون حیاط تمیز مامان که با کلی کمر درد تمیز شده بود فقط یه مرغ کم داشت....تو اون افتاب گرما کافی بود بری به مرغ خانم اب و دون بدی و اونم روشو ازت برگردونه و با کلی ناز لم بده تو باغچه غافل از اینکه قراره تا ساعاتی دیگه روحش پیوند بخوره به روح جد گرامیش....

خواب بعد از ظهر انجام میشه و تو بلند میشی تا بری سرویس فنجون نلبکی کریستالی که مامانت برا دختر خالت اورده بود رو ببری تو همون اتاق بالا که یهو تو سرویس پله از دستت میافته و یکی از نلبکی هاش از وسط نصف میشه و سی تمون پول بی زبون به.....میره و تو دلت میخواد که اونموقع اینطور بشیو تازه بعد از اون بزنی تو سرت که چه طور به مامانت بگی........خودتو میزنی به اون راه و میگی مامان خانم فک کنم یکی از نلبکی های فریده شکسته و مامانت بگه چرا و تو بگی تو بار شکسته و مامان هم زرنگ تر از این حرفاس و با سابقه درخشانی که از تو به دستش اومده سریع میفهمه که اشکال از حمل کردن اروم شما بوده..........تو از سر اون سرویس داری و خودت از مکه اورده بودی فقط مال تو یکم قشنگتره و قرار میشه با هم جابه جا بشن و تو میری خونت و با تموم دل خون بودنت سرویس ها رو جا به جا میکنی و اونوقته که میگی نه اونهمه سوغاتی رو میخوای نه این همه مکافات رو با ناراحتی تموم بر میگردی خونه مامانت و مهربون رو میفرستی سراغ قرصای کال گونیت برا ماشین ظرفشویی و مرغ رو میدی تا اونم ببره یه جا بکشنش

با خوشحالی تموم میپری تو اتاق مامان و اون پیراهن یقه دراپه که کرم رنگ و دونه اناری رنگه رو به تن میکنی و موهای لایت شده خوشگلت رو به کلیپس میچسبونی به سرت و پریشونش میکنی و رژ دونه اناری رنگ مامان رو به لب میزنی و صندل هاتو میپوشی و گردنبند و انگشترهای زیبات رو اویز میکنی و میشی که میسیز فرنگی بیوتیفولکارارو به همراه دختر خاله عزیز و مهربونت انجام میدی .......تقریبا همه مهمونایی که بودن میرن و عمو کوچیکه با خاله بزرگه و اهل و عیال میان و تو اینطوری میشیاز اینکه همش اسم طنین رو میشنوی کفری میشی و میخوای جیغ بزنی....طنین اینو بیار.....طنین برو اونور............طنین اینکارو کردی........وای طنین خانم خوبی.......

خاله و اهل و عیالش معروفن به خوش مهمون بودن از لحاظ بر عکسش و فاصله زمانی بین نیم خیز شدن تا ایستادنشون یه ساعت میکشه و تو و دیگران باید خیلی مراقب باشید که بحث جدیدی رو باز نکنید تا در این فاصله یک ساعته یک ساعت دیگر نیز اضافه شود..........خیلی هیجان داره...نه!!!!!

وقت شام میش و بابا که میبینه اونا هنوز نرفتن اونا رو هم نگه میداره و تو سریع رژت رو بنا بر عادت همیشگی پاک میکنی و مانتو به تن میکنی تا پسر خاله ها بیان تو.......موقه صرف غذا تو بایدبدونی که عروس خاله جایی که میره یادش میره فرزندی داره و بچه هاش هم یادشون میره مامانی دارن و باید مراقب باشی که انگشت کوچک حسین فرو نره تو دهانه بزرگ ال سی دی تو وی و پنجوله های زینب تو طوری نازک باند های سینما خانواده..........

وقت شیرین شام به اتمام میرسه و میز غذا جمع میشه و همه ظرفا میرن تو ماشینی که براشون خریداری شدهوای که چقدر این ماشین ظرفشویی خوبه و خدا پدر و مادر و جد اندر جد این کسی رو که این وسیله رو اختراع کرده بیامرزه چون ایکی ثانیه اشپزخونه مرتب میشه و تو که دیگه نا و حس نداری میری اتاق برادر بزرگ و در طبقه بالا و حتی یادت میره که مانتویی هم بر تن داری و یا مسواک نزدیو با همون میخوابی....

صبح مهربون با بوس همیشگی باهات بای میکنه و ساعت ۱۰ با رینگ موبایل بیدار میشی که داداشت میگه زود باش به بابا بگو اقای مقدم داره میاد دیدنیش.......اینطوری میشیبعد وقتی خونه به هم ریخته رو میبینی اینطوری میشیبعد میدویی به سمت تمیز کردندیگه وقتی دوست بابا میاد چشات در حال دویدن هستن هنوز...........دوست پدر میره و میری طبقه بلا رو جمع اوری میکنی و دست تنها و با یه لبخند ملیح یه سه چهار باری این دوطبقه رو بالا و پایین میری...........بعد یه وقتی به خودت میدی تا بلوز یقه دراپه خوشگلی که مامان از اونجا واسه خودش خریده بود و دوسش نداشت رو بپوشی اخه خیلی بهت میاد و بعد میری یه مسواک قشنگ میزنی و میایی یه کمکی به مامانت میکنی و میشی جلوی کامپی که اونم با کمال میل هر چی نوشتی و میپرونه...........ازش یه تشکر میکنی و میری سراغ ناهار

بعد از ناهار هم همه جا رو مرتب میکنی و دوباره میشینی پای این...........

تازه این فقط یه روز  نیم بودش..............

بعد پی میبری حالا اینا تموم میشه و اون همه سوغاتی به دردسراش می ارزه

بعد چه خوبهه اگه یه دونه ای و همه کارا  با توئه  و باعث لبخند رو لباته

و باعث میشه یه صد دوری این پله ها رو بالا و پایین بری.........

دیدین یه دونه بودن چه مکافات و مزایایی داره.............

خب من دیگه فشارم افتاد برم یه کیت کات بزنم به رگ..............

در اخر هم یه تشکر ویژه از ماشین ظرفشویی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 17:19  توسط طنین  | 

سلام...........

اول اول میلاد امام زمان رو تبریک میگم و ارزو دارم موقع ظهورش باشم...........شاید باور نکنین ولی خیلی دلم میخواد حضرت زود زود بیان

                                        این عید بر شما مبارک

مامان اینا اومدن.............

انواع و اقسام سوغاتی ولی بیشتر لباس منزل............

اما تو همه اینا سفارش ویژه من بیشتر برام محبوبه.......

سوغاتی که دو روز مونده به اومدنشون سفارش دادم..............و اونم اینه:

کاکائو از مارکهای گالاکسی.....کیت کات............سافاری..........بونتی با طعم نارگیل و کاکائو مایع ناگی..........

حالا باتمام بی قولی هایی که دادم بهتون عکس میزارم براتون

باور کنین کابل خرب میباشد...............ولی من از رو نمیرم و درستش میکنم

خب فیعلا ما برویم..........

لاو یو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 13:2  توسط طنین  | 

دیروز صب خالم زنگ زد و گفت ظهر بیاین خونمو که طبق معمول همیشه سر باز زدم و بهونه های الکی اوردم اما مگه اینبار قانع میشد.......میگفت تو دیگه نمی ایی اینجا اما دیگه نمیزارم......از وقتی مامان رفته بود ماتم داشتم واسه خالم که هر روز زنگ میزنه و میگه بیایین اینجا و مهربون که نمیزاره.................چرا چون پسر خالم اونجا بود..........چون بوی اون تو خونه خالم جاری بود.......چون مهربون ازش متنفره...........امروز خیلی گریه کردم..........احساس تنهایی ازارم میداد........از دیشب با مهربون بحث داشتیم تا امروز ظهر که وقتی دید نمیتونه منو قانع کنه دلش نمیاومد نزاره برم گذاشت برم اما به شرط و اونم این بود که به خاله بگم که مهربون به خاطر پسرش نمیزاشته بیام و گفته جایی که مردی واسه ناموس ادم ارزش قائل نشه حق نداری پاتو بزاری.......دلم برا داداشام میسوخت که باید تنها میرفتن و خودم چون دیگه بهونه نداشتم حالت تهوع رو بهونه کردم...........بعد مهربون اجازده داد برم ولی اگه پسر خالم اونجا بود سریع بیام.........منم تا رفتم و دیدم اونم هست خودم رو زدم به حال بدتر بودن و گفتم باید برگردم حالا اومدم خونه داداشم میگه تا نری دکتر نمیرم.........به زور فرستادمش رفت.......امروز برام خیلی سخت بود چون خیلی دلم میخواست اونجا باشم و نمیتونستم.......خیلی سخته ادم یه جارو خیلی دوست بداره و درست همون یجا نتونه بره........

میون ۵ تا خاله این خاله برام عزیزترینه و بهترین و خیلی دوست داشتنی..............کلا خانواده گرمی هستن.................همیشه بینشون خنده به راهه و ادم سر ذوق میاد باهاشون...........

این خالم ۴ تا دختر داره و یه پسر که سه تا از دخترا شوهر رفتن و پسره هم زن داره و بچه............

پسر خالم همیشه رابطه صمیمانه ای با خانواده ما داشت و با من هم راحت بود یعنی براش مهم نبود اگه یهو دستش به من میخورد یا هلم میداد تا اینکه من ازدواج کردم...................مهدی(پسر خالم) مهربون رو کم و بیش میشناخت........................

داشتم میگفتم که تو خانواده ما تقریبا حدود نامحرم بودن و محرم بودن رعایت میشه و تو خانواده مهربون اینا هم همینطور ولی مهربون یه درجه بالتر رفته غیرتش.........اینم از شانس من............

چند باری مهربون شاهد این بود که مهدی اصلا اصول رو رعایت نمیکنه و خیلی بهش برخورده بود.......ولی چون اوایل ازدواجم بود بهم حرفی نمیزد

تا اینکه یه بار ازم پرسید مهدی قبلا به تو علاقه داشته...........منم که اصلا از مهدی خوشم نمیاومد گفتم چطور مگه..........حالا اگرم داش من ازش خوشم نمی اومد........دوباره سوالش رو تکرار کرد و منم چون قبل ها خالم یه حرفایی درباره ازدواج بین من و مهدی گفته بود گفتم اره............ولی خاله نظرش این بود که ازدواج فامیلی خوب نیست و نظرشون عوض شد..................مهربون یه نگاه انداخت بهم و گفت من اینو میدونستم..........هاج و واج نگاش کردم و اون گفت شب عقدمون اونچنان نگاه غضبناک و مرموزی بهم کرد و گفت من پسر خاله عروسم..........من همه چی دستم اومد................

اونوخ من الاغ با یه اب و تابی نشستم براش گفتم البته مهدی همیشه خونه ما بود و وقتی هم می اومد همش میگفت طنین کجاس و سراغم رو میگرفت ولی من ازش بیزار بودم و از تو اتاقم بیرون نمی اومدم............

مهربون اونروز هیچی نگفت ولی بعد از اون روز دیگه نذاشت من هم خونه خالم برم هم خونه پسر خالم........میگفت امن نیست............مهدی محرم و نامحرم حالیش نیست...........منم که جونم بود و این خاله..........خلاصه که برام سخت بود اما تحمل میکردم مخصوصا که چند بار که بهش اصرار کردم گفت لابد خیلی دوسش داری که اینقدر اصرار میکنی................منم دیگه قید اونجا رو زدم ولی همیشه وقتی مامان میخواس بره اونجا اشک تو چشام جمع میشد ..........میتونم بگم منی که هفته ای چهار روز اونجا بودم یه پنج ماه بعد از ازدواج تا حالا فقط شاید ۶ بار رفته باشم..........سخت بود که به مامان بگم چرا نمی ام چون نمیتونستن قبول کنن .........چون تو خانواده ما ادمی مانند مهربون غیرتش زیاد نیست...........مامان میگفت اون به تو کاری نداره و مهربون میگفت چرا داره و منم مونده بودم تو دو راهی

اولاش فکر میکردم مهربون به مهدی حسودی میکنه چون هم مهدی قبلا منو میخواسته هم چون خیلی پولداره وهر چی که بگم داره .......دو سه بار هم میگفت پشیمونی زنش نشدی.........و و قتی با رفتار تند من رو به رو شد دیگه هیچی نگفت...........

منم به خودم نفرین میکردم که چرا اینقدر احمقانه همه چی رو خیلی پر رنگ واسه مهربون توضیح دادم..........و میدونستم که طبیعیه این رفتار مهربون و هی میخواد منو بسنجه با این حرفاش ...........

ولی بعدها یعنی به تازگی فهمیدم مهربون هیچ ارزشی واسه مال مهدی قائل نیست و اصلا هم حسودی نمیکنه به خاطر اینکه چیزی ازش کم نداشته و نداره.............یه بارم که بهش گفتم تو به مهدی حسودی میکنی انچنان برافروخته شدو گفت هر چی میگی بگو ولی اینو نگو...........من که ازش کم ندارم ولی اگر هم داشتم بهش حسادت نمیکردم چون ارزشی برام نداره.......منم گفتم پس چرا نمیزاری برم اونجا..........گفت به خاطر نا امنی.........به خاطر اینکه محرم و نامحرم سرش نیست به خاطر اینکه تو رو جند بار بدون روسری دیده................به خاطر اینکه تو ناموسمی و بدم میاد نگات کنه...........

مهربون غیرتش زیاده و منی که همیشه ازاد بودم برام سخت بود تا باهاش کنار بیام اما اومدم چون خیلی خوب بود خیلی خیلی خوب بود..........

اگه این یه عیب رو داشت کنارش هزار تا خوبی داشت...............اگه بدش می اومد من مثلا برم استخر ولی به خاطر این که دوست داشتم میگفت برو و یا هزار تا کار دیگه...........ولی با مهدی نمیتونست کنار بیاد................امروز هم با اینکه اذیت میشد و برخلاف میلش بود اما اخرش گفت برو...........

من اولین کاری که کردم این بود که مهربون رو اطمینان دادم به اینکه به وجودش افتخار میکنم و بهش میبالم.............همینطور هم هست............واقعا فرشتس.............فقط در همین یه مورده که اذیتم میکنه ............وگرنه همیشه داره باهام را میاد و هیچ وقت دلم نمیاد به خاطر دل پاکش و بینش منطقیش اذیتش کنم.............چون خیلی برام مهربونه............خیلی دوست داشتنیه..........بالاخره هر کس یه نکته منفی داره................

اینم از جریان امروز ما که تموم شد..........حالا تا دفه بد که من با خاله کار دارم خدا به خیر بگذرونه........وای نمیدونین چقدر سخت بود از یه طرف خالم از یه طرف مهربون..............

...................................................منو ببخشین اگه اذیت شدین............

راستی من واسه مراسم پدر بزرگ کت و شلوار تن کردم...............

لاو یو.............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:38  توسط طنین  | 

 

امروز ساگرد فوت پدر بزرگه...............دلم خیلی براش تنگ شده شاید به خاطر اینه که خیلی بیشتر از نوه های دیگه باهاش خاطره دارم..............

همش وقتی که قرار بود زانو هاش ماساژ داده بشن و چرب بشن از من کمک میخواست و کلی کیف میکرد چون با حوصله و زیاد زانوهای درد مندش رو ماساژ میدادم...............اواخر منو به اسم عروس میشناخت و کلا از وقتی ازدواج کرده بودم بهم میگفت عروس...........

یادش گرامی و امیدوارم اون دنیا شاد شاد شاد باشه..........دوستت دارم پدر بزرگ عزیزم..........

راستش یه جورایی مال امروز ماتم گرفتم که کت و شلوار بپوشم یا کت و دامن و این در صورتیست که کت و دامن بهتری دارم و کت  و شلوارم خیلی مناسب نیس و دوباره این در شرایطیست که کت و شلوار به نظرم شیک تره.............

راستش تو خانواده ما موقع سوگواری وعزا بازم شیک و رسمی هستن همه.......منم الان دلم میخواد کت و شلوار به همراه یه سنجاق سینه شیک تنم میکردم با کفشای پاشنه ده سانتی که خوشبختانه هیچ کدومش رو الان ندارم..............

خب دیگه بهتره من برم یه لباس خوشگل جور کنم تا کم نیارم..............خب راستش خیلی موقع ها شده که بیخیال بودم و وقتی رفتم تو جمع کم اوردم.............دلم میخواد همیشه شیک تر تا دختر خاله ها باشم......................درسته فکر اشتباهیه که تو این موقع نباید به شیک بودن فک کرد ولی یه جور میل دخترونست...........

اخر هفته خوبی داشته باشین...........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:34  توسط طنین  | 

 

سلام..............

اول اینکه دلم میخواست عید مبعث رو تبریک بگم اما نشد پس حالا میگم............

                                                    عید مبارک 

و اما زندگی:

خیلی خیلی خیلی سخته بعد از کلی بالا و پایین کردن کانال های ماهواره یهو خیلی یهویی تو شبکه mbc پرشیا یه فیلم قشنگ بزاره و برسه به نقطه اوجش اونوخخخخخخخخخخ یهو دینگ دینگ .......

بقیه  اش رو حدس بزنین و کمکتون میکنم که یهو مهمون اومد...............برا پیشواز مامی..........حالا میگین چرا خاموش کردم .........خب قربونت برم حالا مامان داره میره مکه اونوخ من جلو مهموناش این فیلمو بزارم اونوخ این فیلمه لب و مب و این چیزا رو داشته باشه من چی کار کنم خب.........

واقعا میبینین من چه مثبتم........من که بهتون گفته بود............

خب حالا لطفا بفرمایین بشینین تا بقیه روزانه ام رو بگم..............

از شب عید شروع میکنیم یعنی سه شنبه شب...............

وای نمیدونین چه باحال بودیم.........من و مهربون همیشه خیلی اتفاقی و یهویی تصمیم میگیریم یه جا بریم حالا فرقی نمیکنه کجا...........کلا عادت داریم به شیوه جالبی خوش باشیم و صد البته این در مواقعی هستش که مهربون کار نداشته باشه...........اونشب یهو تصمیم گرفتیم بریم قم برا زیارت حضرت معصومه..............خیلی دوستش دارم ...........خلاصه شام رو تناول نموده و راه افتادیم.......ساعت ۱۲ جلوی درب حرم بودیم............اره دیگه منظورم ۱۲ شبه........چرا اینجور مینگری منو

رفتیم یه زیارت توپ کردیم و منم حرفام رو زدم با حضرت..........و جاتون خالی بسی بیسیار خوش گذشت..........یه جورایی با صفا بود..........تازه وقتی اونجا چادر سر کردم مهربون کلی خوشش اومد و نگاه خریدارانه ای به من و چادر کرد و گفت خیلی بهت میاد........با نمک شدی.........

یه دوری اطراف حرم زدیم و بنا بر در خواست شکم مهربون خان دوباره یه عالمه چیز میز خوشمزه خوردیم.........مهربون همیشه عادت داره وقتی قدم میزنیم هی از مغازه ها چیز میز خوراکی جدید بخریم و کلا دوست داره همه چی رو امتحان کنه...............مکه هم که بودیم تو یکی از مرکز خرید هاش قرار شد یه شب بریم فقط برا خوردن خوراکی..............طبقه اول که ذرت داشت و طبقه دوم یه چیزای نونی مثلث شکل و طبقه سوم اب انبه و خلاصه حالی میده وقتی باهاش بیرون میرم

اونشب ما تقریبا ساعت۳.۳۰ تهران بودیم و دوباره مهربون پیشنهاد داد خیابون گردی کنیمو هی میگفت میبینی چقدر سحر خیزیم ببین مردم خوابن هنوز.................برگشتیم خونه و تصمیم گرفتیم روزه بگیریم................

مهربون موفق شد اما من نتونستم به علت معده درد

اونروز با هم دوباره رفتیم بیرون و یه کمی خرید کردیم و کلی خندیدیم و برگشتنه من دست یه اقایی یه کیسه موز دیدم و به مهربون گفتم موز میخواهممممممممممممممم...........قربونش برم برام گرفت و اومدیم به سمت خانه.........البته قبلش برا مهربون شیر برنج و ماکارونی طبخ کرده بودم با سالاد......شربت البالو درست کردم و سالاد خیار گوجه.............

جمعه هم مهربون تلافی کرد و برام شیر و خرما و های بای خرید خلاصه شیر خرمایی درست کردیم و با های بای نوش جان

همینننننننننننننننننن

دیشب بابا به من ۵۰ تومن داد که مهربون قبول نکرد و گفت ایشون دیگه خانوم من هستن من خودم بهشون پول میدم و بعدش بابا اون پولو داد به مامان...........منم پول دوست دیگه خودتون بفهمین چه حالی شذمممممممممممم......................

مهربون هم به مامان ۵۰ تومن داد شیرینی قبل سفر یا همون اقورایی ......نمیدونم یه همچین چیزی توی قدیم بهش میگفتن............حالا من املاش رو هم نمیدونم درسته یا نه...........

امشب هم بدم نمیاد با مهربون برمم خرید...........دلش یه شلوار جین میخواد .........البته من دیگه خانم خانه پدری هستم و مسئولیت زیادی دارم البته...................بدم هم نمیاد یه سینما برم

****************************************************

پریشب داشتیم با مهربون بحث میکردیم و  راجع به مسافرت حرف میزدیم...............خیلی حرفای امیدوارانه زد بهم.........گفت همونطور که دوست داری هوایی میریم..........البته زمانش و مکانش مفقود الاثر میباشدحالا من نمیدونم چرا وسط بحث مهربون حرفای امیدوارانه هم میزد چرا

ابروهام رو بلدم قشنگ بکشم ولی دور از جون شما تقریبا به گه خوردن افتادم چون همش زرتی موهاش در میاد و باید همش مداد دستم باشه تازه داداش بزرگه تا توی ابروهام مداد نکشم تو ریختم نیگاه نمیکنه و مهربون هم همش میخنده و میخنده و خلاصه با ابروهای دم بریده شدم مسخره عام و خاص.......تازه تازه تازه مامی شوهری هم یه بار ابروهام بدون مدادم رو دید و جیغ کشید اخه یه جور تیغ زدم اه ........مغرب به مشرق و کوتاه و بلند...........بهم گفت طنین خانم یه وقت بدون مداد نباشه ابروهات

دلم میخواد موهام رو کوتاه کنم البته دیگه اینبار میرم ارایشگاه

چند وقت پیش که هانی جونم تو وبش حرف لباس گل گلی زد با مهربون رفتم مرکز خرید و یه بلوز گل گلی خریدم و  تقریبا یه تونیک و خیلی شیک و خانمانه و البته اسپرت...........یه مقدار هم البته گران در امد ولی خب چاره چیه دلم گل گلی میخواس..................

دیگه دارم تقریبا از حال میرم چون روزه میباشم...............دلم برا مامان و بابا تنگ شده.........قربونشون برم ............الهی به سلامتی برن و بیانامروز وقتی داشتم بوسشون میکردم نزدیک بود گریه کنم

لاو یوووووو

ببخشید اگه یه کم چرت و پرت گفتم

بابای

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 17:37  توسط طنین  | 

نمیدونم چه حسیه ولی خیلی قشنگه و یه جورایی غریب...........

دلم تنگ شده ........اینو وقتی فهمیدم که بابا و مامان و ازم خداحافظی کردن و چمدوناشون رو داخل ماشین گذاشتن..............

دلم تنگ شده نه واسه اونا بلکه واسه جایی که میخوان برن.............

این چند روز حالم بد بود وقتی به این فک میکردم که اونا قراره برن جایی که من رفتم و اومدم و دیونه اش شدم...............

شاید برا من خیلی جالبتر باشه از اون سفرهای تفریحی با حالی که رفتم.............

دلم تنگ میشه واسه سالن ترانزیت و هواپیما و مدینه............

اخ...............

نمیدونین چقدر قشنگ بود......................

شاید باور نمیکردم که اونا بدون ما برن.....................

سال ۸۵ ما رفتیم.........خوشحال بودم چون قرار بود بریم..........اما امسال..............

نمیدونم چه کششی داره که بابام با اینکه اینقدر سفر های جور واجور به این کشور و اون کشور داشته ولی میگه هیچ جا ارامش مکه رو نداره................

میگه لازمه ادم چند وقت یه بار بره.................

دارم گریه میکنم چون خیلی دلم براش تنگ شده...........

چون حس میکنم تا یه قدمی هواپیما هم میتونم برم و اونجا نمیتونم برم...................

میدونین یه حسیه................

خدایا دلم برات تنگ شده................

برا اون ناودون طلا که توش لامپ روشن بود................برا همه چی.......................

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:48  توسط طنین 

 فکر کنم دارن اذان میگن یعنی حتم دارم الان دارن اذان صبح رو میگن و این اولین باریه که من اینموقع پشت کامپی نشستم.................

امشب مامی و داداشی ها نبودن و رفته بودن بیرون از شهر ..............من و مهربون هم بیرون داخل ماشین و در حال خوش گذرونی بودیم که یهو بابا زنگ زد و گفت فشارش افتاده و حالش بده.........من و مهربون بردیمش درمانگاه و خلاصه ساعت ۲ خونه بودیم...................

بعد از اون منن دیگه خوابم نبرد و بوس شبانگاهی رو به مهربون دادم و اومدم پای کامپی............تا الان نشستم به شما دوستای گلم سر زدم و نوشته هاتون رو خوندم و کانت گذاشتم و فقط مونده نوشته نیکا و مریم و رها.......................

بعد از اون هم میرم نماز بخونم و همتون رو دعا میکنم///////////////////////

مامان و بابا یکشنبه شب میرن مکه...................دلم خیلی برا اونجا تنگ شده .........کاش دوباره برم.................

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 4:54  توسط طنین  | 

من زنده ام..................

شادم ولی خسته.............نمیدونم چرا حوصله ندارم اصلا انگار جون و نا و حس ندارم...........بی رمقم..............دوباره هم معده درد کوفتی لعنتی گور به گور شده .........

یه بار همش درد میگیره الان شده مث دل پیچه ........هی میگیره هی ول میکنه.............

نمی خواستم اینطور بنویسم اما نمیخواستم شما رو هم منتظر بزارم..............

از همه شما به خاطر کامنتاتون ممنون.................به خدا نمیرسم ..........وگرنه به همتون سر میزدم...........دوستتون دارم................

فراموشم نکنیدا.................

یه خبر خوب هم دارم..............داداش بالاخره ماشین خرید...........یه ۲۰۶ نوک مدادی.........

رهای عزیزم............من نمیدونم کدوم قسمت وبت برای نظرات هستش.....هر چی میگردم قسمت نظرات رو پیدا نمیکنم..............

مریم جان برای ساخت وبلاگ برو تو سایت www.blogfa.com خودش راهنماییت میکنه و میگه چطور وب بسازی..............امیدوارم موفق باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:25  توسط طنین  | 

سلام ........

دیروز مهمون داشتیم و خوب بود.........عمه شوهری به همراه عروس عمو و دختر عموی شوهری میاومدن.........در کل خوب بود و خوش گذشت ولی جالبه بدونید از اول تا اخر مهمونی بحث سر بچه دار شدن من بود که زود بچه دار بشم تا تا تا تا وقتی که مامانم اومد.........قربونش برم با اون رژ لب * اتود خوش رنگی که براش انتخاب کرده بودم شده بود مث ماه...........البته بدون اونم خوشگله ولی خب رنگش بهش می اومد.............خلاصه که مامی اومد و وارد بحث شد و گفت اصلا حرفش رو نزن...

مادر شوهر بیچاره  وا رفت هوینجوری...................

دلش بچه میخواد اونم بچه من.........خودم هم دلم ضف میره واسه بچه ولی مهربون اصلا بهش فک نمیکنه و میگه بچه دار شدن باید طبق فکر  و اصول باشه ............شاید باورتون نشه ولی تا لحظه ای که مامی نیومده بود دیگه تقریبا خام شده بودم و میگفتم اره باید زود بچه بیارم ..........بعد نیم ساعت که عروس عمو و دختر عموی مهربون اومدن و اونها هم وارد بحث شدن دیگه کاملا از قید بچه دار شدن منو زدن و کلی هم بهم چیز میز گفتند و خلاصه به قول مهربون بی خی خی شدم............

ولی وقتی شب نیگام به صورت خسته مهربون افتاد تازه فهمیدم که زوده و اون باید سرش خلوت تر بشه.....

به قول مهربون که میگه:پلیز دونت اسپیک ابوات(ابات..ابوت) ایت

*******************************************************

باورتون نمیشه اگه بگم توالت خونه مامی اینا چقدر قشنگ شده و منی که به زور میرفتم دستشویی به عشق اون کاغذ های ابی رنگ همش دلم میخواد برم خونه مامان اینا و برم توالت

میزارم براتون پیکچر

********************************************************

قضیه رژ لب مامی اینکه که رنگ لبای مامی من تیره هستشو فقط رژ قرمز روش پیداس........همیشه قرمز جگری میخرید تا اینکه با هم رفتیم و براش یه رنگ قرمز دونه اناری خوشگل خریدم.......مامان.......

ولی به نظر من یه کم واسه خیابون ضایع است و خیلی قرمزه........منم که حساس........

این نظر شخصیه منه که دوست ندارم تو خیابون رژ بزنم و اگه هم بزنم باید مات و رنگ لب باشه ولی اصولا نمیزنم ...........ولی مامی جون همیشه عادت دارن شیک باشن.......خلاصه یه دفعه با هم بودیم مامی همین رژ رو مالیده بود منم گیر دادم باید پاک کنی.............بنده خدا هر چقدر با دستمال پاکش کرد و هر چقدر خورد مگه میرفت .............ای لجباز بود این رژ لب بی ادب خوشگل

*********************************************************

گوشیم پیشم نیس تا عکس بگیرم..........ولی باور کنین براتون عکس خونه مامی رو میزارم

******************************************************

کادوی مهربون به من یه دستبند خوش گل بیسیار زیبا بید

*************************************************

من همیشه وقتی میخواستیم خونه بخریم به مهربون و پدر شوهری میگفتم که خونم نزدیک خودتون باشه و در کل یه جای خوب باشه حالا بیست متر هم بود ...بود.......

خونه های خوب و بزرگی پیدا میکردیم ولی خوب فاصله داشت با مای اینا و مامی شوهری.....مامی خودم و مامی شوهری تقریبا نزدیکن به هم.................

خلاصه من به دلیل دور بودن قبول نمیکردم و اون خونه های بزرگ رو به باد میدادم............تا اینکه خونه ۶۰ متری خودمون تو محل مامی اینا و مامی شوهری یافتیم و هم منطقه و محل خوبی بود هم نزدیک به اونا ولی خیلی کهنه بود و تعمیرات اساسی لازم داشت..................

بنایی کردیم و خوشگلش کردیم و منم خوشحال بودم ولی تازگیا دارم یه جورایی فک میکنم اگه بزرگتر بود چقدر جای تحول و تنوع در چیدمان داشت........ولی این خونه فعلی نداره.........طوری که اگه بخوای یه چیز جدید بخری هیچ جایی براش نیس و همه جاها پره و باید وسیله قبلی رو به فنا بدی تا اون بیاد سر جای اون قبل تره................

یه جورایی ناراحت کنندس ولی من همش دارم به خودم میگم دختره نادون حالا واجب نکرده تغییر دکور بدی............این خوبه که تو هم یه جای خوب هستی هم نزدیک مامی اینات.........

ولی من تغییر دکور هم لازم دارم حالا نه به این زودی ولی در اینده لازم میشهمگه نه؟

**************************************************

فعلا بین من و مهربون لاو استوری بر پاست گوش شیطان کر

شما چه حالی میشین وقتی که ساعت ۲ نصفه شبه و همسرتون خوابه و لامپا خاموشه و شما در حال فیلم دیدن هستین و رفتین تو نخ فیلم خراب اونوخ یهو خیلی یهویی همسرتون از بالای سر بیاد لپتون رو نشونه بگیره و بوستون کنه: این پرسش دوتا گزینه داره البته اگه قبلترش بر اثر ترس سکته نکرده باشین خدایی ناکرده و زبونم لال.......

۱. نشانه مهر و محبت مضاعف میدونین

۲. یا اینکه حرصی میشین.............

خب منم اولاش میترسیدم و حرصی میشدم ولی حالا عادت کردم که عشق حد و مرز و موقع نمیشناسه.........البته در مورد مهربون................

..................................تازگیا به این نتیجه رسیدم که وقتی مهربون تو خونه هستش اصلا مجالی برای کار کردن نیس............نه تنها کمک نمیکنه بلکه نمیزاره من کار کنم..............دیشب خوابیده اونوخ من اروم بلند شدم بیام تو اشپزخونه و کارام رو بکنم بهم میگه نمیایی پیشم........نمیایی تو بخلم......میگم کار دارم .........میگه نه بیا دیگه............میرم تو بغلش میبینم به به چه استقبالی.........چه خرو پفی...

تقریبا اخر هفته خوبی داشتیم..............

سه شنبه عروسی دعوت داشت و منم رفتم خونه دوستم ملودی بعد با بابا اینا رفتم خونه مامی بزرگم و ساعت ۱۲ اومدم خونه ..........مهربون تازه اومده بود....................هی گرفت تو بغلش منو عاشقونه شد................گفت دلم برات تنگ شده بود.................اونشب تا ساعت ۳ بیدار بودیم

۵ شنبه هم رفتیم کافی شاپ و اند با حالی و خنده..........رفتیم قهوه خوردیم و اومدیم بیرون و من هوس ایستک کردم و بعد ایستک گرفت و اومدیم منزل منو پیاده کرد و رفت بیرون و اومد دیدم دلستر گرفته.............خلاصه اون شب خیلی معده مان تعجب کرد از دسته خورده و نخورده های ما

**************************************************

میخوام ابروهام رو کوتاه کنم و تیغ بزنم.................ولی قبلش نه باید به مهربون بگم نه به مامان......اخه نمیزارن

خیلی حرف زدم..............

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 17:16  توسط طنین  |