سلام ........
دیروز مهمون داشتیم و خوب بود.........عمه شوهری به همراه عروس عمو و دختر عموی شوهری میاومدن.........در کل خوب بود و خوش گذشت ولی جالبه بدونید از اول تا اخر مهمونی بحث سر بچه دار شدن من بود که زود بچه دار بشم تا تا تا تا وقتی که مامانم اومد.........قربونش برم با اون رژ لب * اتود خوش رنگی که براش انتخاب کرده بودم شده بود مث ماه...........البته بدون اونم خوشگله ولی خب رنگش بهش می اومد.............خلاصه که مامی اومد و وارد بحث شد و گفت اصلا حرفش رو نزن...
مادر شوهر بیچاره وا رفت هوینجوری...................
دلش بچه میخواد اونم بچه من.........خودم هم دلم ضف میره واسه بچه ولی مهربون اصلا بهش فک نمیکنه و میگه بچه دار شدن باید طبق فکر و اصول باشه ............شاید باورتون نشه ولی تا لحظه ای که مامی نیومده بود دیگه تقریبا خام شده بودم و میگفتم اره باید زود بچه بیارم ..........بعد نیم ساعت که عروس عمو و دختر عموی مهربون اومدن و اونها هم وارد بحث شدن دیگه کاملا از قید بچه دار شدن منو زدن و کلی هم بهم چیز میز گفتند و خلاصه به قول مهربون بی خی خی شدم............
ولی وقتی شب نیگام به صورت خسته مهربون افتاد تازه فهمیدم که زوده و اون باید سرش خلوت تر بشه.....
به قول مهربون که میگه:پلیز دونت اسپیک ابوات(ابات..ابوت) ایت
*******************************************************
باورتون نمیشه اگه بگم توالت خونه مامی اینا چقدر قشنگ شده و منی که به زور میرفتم دستشویی به عشق اون کاغذ های ابی رنگ همش دلم میخواد برم خونه مامان اینا و برم توالت
میزارم براتون پیکچر
********************************************************
قضیه رژ لب مامی اینکه که رنگ لبای مامی من تیره هستشو فقط رژ قرمز روش پیداس........همیشه قرمز جگری میخرید تا اینکه با هم رفتیم و براش یه رنگ قرمز دونه اناری خوشگل خریدم.......مامان.......
ولی به نظر من یه کم واسه خیابون ضایع است و خیلی قرمزه........منم که حساس........
این نظر شخصیه منه که دوست ندارم تو خیابون رژ بزنم و اگه هم بزنم باید مات و رنگ لب باشه ولی اصولا نمیزنم ...........ولی مامی جون همیشه عادت دارن شیک باشن.......خلاصه یه دفعه با هم بودیم مامی همین رژ رو مالیده بود منم گیر دادم باید پاک کنی.............بنده خدا هر چقدر با دستمال پاکش کرد و هر چقدر خورد مگه میرفت .............ای لجباز بود این رژ لب بی ادب خوشگل
*********************************************************
گوشیم پیشم نیس تا عکس بگیرم..........ولی باور کنین براتون عکس خونه مامی رو میزارم
******************************************************
کادوی مهربون به من یه دستبند خوش گل بیسیار زیبا بید
*************************************************
من همیشه وقتی میخواستیم خونه بخریم به مهربون و پدر شوهری میگفتم که خونم نزدیک خودتون باشه و در کل یه جای خوب باشه حالا بیست متر هم بود ...بود.......
خونه های خوب و بزرگی پیدا میکردیم ولی خوب فاصله داشت با مای اینا و مامی شوهری.....مامی خودم و مامی شوهری تقریبا نزدیکن به هم.................
خلاصه من به دلیل دور بودن قبول نمیکردم و اون خونه های بزرگ رو به باد میدادم............تا اینکه خونه ۶۰ متری خودمون تو محل مامی اینا و مامی شوهری یافتیم و هم منطقه و محل خوبی بود هم نزدیک به اونا ولی خیلی کهنه بود و تعمیرات اساسی لازم داشت..................
بنایی کردیم و خوشگلش کردیم و منم خوشحال بودم ولی تازگیا دارم یه جورایی فک میکنم اگه بزرگتر بود چقدر جای تحول و تنوع در چیدمان داشت........ولی این خونه فعلی نداره.........طوری که اگه بخوای یه چیز جدید بخری هیچ جایی براش نیس و همه جاها پره و باید وسیله قبلی رو به فنا بدی تا اون بیاد سر جای اون قبل تره................
یه جورایی ناراحت کنندس ولی من همش دارم به خودم میگم دختره نادون حالا واجب نکرده تغییر دکور بدی............این خوبه که تو هم یه جای خوب هستی هم نزدیک مامی اینات.........
ولی من تغییر دکور هم لازم دارم حالا نه به این زودی ولی در اینده لازم میشه
مگه نه؟
**************************************************
فعلا بین من و مهربون لاو استوری بر پاست گوش شیطان کر
شما چه حالی میشین وقتی که ساعت ۲ نصفه شبه و همسرتون خوابه و لامپا خاموشه و شما در حال فیلم دیدن هستین و رفتین تو نخ فیلم خراب اونوخ یهو خیلی یهویی همسرتون از بالای سر بیاد لپتون رو نشونه بگیره و بوستون کنه: این پرسش دوتا گزینه داره البته اگه قبلترش بر اثر ترس سکته نکرده باشین خدایی ناکرده و زبونم لال.......
۱. نشانه مهر و محبت مضاعف میدونین
۲. یا اینکه حرصی میشین.............
خب منم اولاش میترسیدم و حرصی میشدم ولی حالا عادت کردم که عشق حد و مرز و موقع نمیشناسه.........البته در مورد مهربون................
..................................تازگیا به این نتیجه رسیدم که وقتی مهربون تو خونه هستش اصلا مجالی برای کار کردن نیس............نه تنها کمک نمیکنه بلکه نمیزاره من کار کنم..............دیشب خوابیده اونوخ من اروم بلند شدم بیام تو اشپزخونه و کارام رو بکنم بهم میگه نمیایی پیشم........نمیایی تو بخلم......میگم کار دارم .........میگه نه بیا دیگه............میرم تو بغلش میبینم به به چه استقبالی.........چه خرو پفی...
تقریبا اخر هفته خوبی داشتیم..............
سه شنبه عروسی دعوت داشت و منم رفتم خونه دوستم ملودی بعد با بابا اینا رفتم خونه مامی بزرگم و ساعت ۱۲ اومدم خونه ..........مهربون تازه اومده بود....................هی گرفت تو بغلش منو عاشقونه شد................گفت دلم برات تنگ شده بود.................اونشب تا ساعت ۳ بیدار بودیم

۵ شنبه هم رفتیم کافی شاپ و اند با حالی و خنده..........رفتیم قهوه خوردیم و اومدیم بیرون و من هوس ایستک کردم و بعد ایستک گرفت و اومدیم منزل منو پیاده کرد و رفت بیرون و اومد دیدم دلستر گرفته.............خلاصه اون شب خیلی معده مان تعجب کرد از دسته خورده و نخورده های ما

**************************************************
میخوام ابروهام رو کوتاه کنم و تیغ بزنم.................ولی قبلش نه باید به مهربون بگم نه به مامان......اخه نمیزارن
خیلی حرف زدم..............
دوستتون دارم

